شبانگاه
معجزه ها در جیب ها مچاله می شوند
و این سرآغاز هجرتست
هجرت از بهشت دوزخی آدم ها
به هر کجا که نباشند
به هر کجا که نبینم
که دیگر نور را خریداری نیست
حتی پیرزن ضریر همسایه
در هوایی مه آلود
همچنان آرامم
نه آرامش پیش یا پس از طوفان
همچنان تنهایم
و آشوب جنگل بارانی دلم را
کسی جز
گنجشک های بی آشیان
نمی داند
شاید
پاییز حریص در گوش آب می خواند
که برگ ها جدا از شاخه ها
قطره ها جدا از ابرها
و من جدا از تو
بماند
در اینه
عمر عشق
در شیشه سال ها نمی گنجد
من طفلک پیر توام
که صبحم با صدای تو آغاز می شود
و شکست هزار باره ام
از تیغ تلخ انتظار
عادت شیرینی است
که هرگز ترکم نخواهد شد
نوروز مبارک
و بر لب های ترد بهار
قصه های عاشقانه ای
به نرمی جوانه هاست
که روح آب روان
و ساحل فاصله هاست
بهارانه
در بهت خیابان های خاکستری
عمو نوروز بود و
پرواز دستان کوچکش
برای ماشین ها چه فرقی دارد
زمستان باشد یا بهار
موجی از حسرت
در میان شیشه ها می گردید
و به آسمان می رفت
در یک روز برفی
گلبرگ های سپید
از میان دستان آسمان
می بارد
می بارد
می بارد
زمین مادر
درخت انتظار
می کارد
می کارد
می کارد
نسیم غنچه ها
سرزده و بی صدا
می آید
می آید
می آید
آسمانی
صدای سم اسب ستارگان
دور می شود
و مهمان سفره افسرده شب می شوم
سیاهی
مهری ست
بر لب های شقایق های شرق
آه
درین یغمای نفس های گرم
برق چشمان تو را
فانوس می خواهم
گریز
کلمات می گریزند
کلمات
درین جنگل بی ترانه
از خشم خوک های خون آلود
پابرهنه می گریزند
کلمات معصومند
و صدای جیغ هایشان را کسی نمی شود
کلمات
دیگر حتی از من
از التماس های دوستی دیرینه
بی بهانه می گریزند
فرقی نمی کند
تو روی صندلی یک پارک
من بر پشت بام خانه
هیچ کدام
نه ستاره ای می بینیم
نه هوای خوشی داریم
یک خلوت خالی
پر از نورهای ذوب شده در تاریکی
حیرت
خانه به دوشی
میراث آبا و اجدادی ماست
هرگز
پدرم ندانست
فردا کدام طالع نحس برخواهد خواست
و مادرم ندانست
کجای این زمین سخت ایستاده است
همگان تکرار بی تکرار یک پرسشیم
براستی
چرا؟
